literaturedanesh

متن مرتبط با «سیاه» در سایت literaturedanesh نوشته شده است

ماهی سیاه کوچواو

  • نیلوبلاگ

    ماهی کوچولو گفت:�هیچ کس زیر پای من ننشسته. من خودم عقل و هوش دارم و می فهمم، چشم دارم و می بینم.� همسایه به مادر ماهی کوچولو گفت:�خواهر ، آن حلزون پیچ پیچیه یادت می آید؟� مادر گفت:�آره خوب گفتی ، زیاد پاپی بچه ام می شد. بگویم خدا چکارش کند!� ماهی کوچولو گفت:�بس کن مادر! او رفیق من بود.� مادرش گفت:�رفاقت ماهی و حلزون ، دیگر نشنیده بودیم!� ماهی کوچولو گفت:�من هم دشمنی ماهی و حلزون نشنیده بودم، اما شماها سر آن بیچاره را زیر آب کردید.� همسایه گفت:�این حرف ها مال گذشته است.� ماهی کوچولو گفت:�شما خودتان حرف گذشته را پیش کشیدید.� مادرش گفت:�حقش بود بکشیمش ، مگر یادت رفته اینجا و آنجا که می ن...

    ادامه مطلب