داستان

تعرفه تبلیغات در سایت
میگویند یه روز چرچیل داشته از یه کوچه باریکی که فقط امکان عبور یه نفر رو داشته… رد می شده…
که از روبرو یکی از رقبای سیاسی زخم خورده اش می رسه…
بعد از اینکه کمی تو چشم هم نگاه می کنن… رقیبه می گه
من هیچوقت خودم رو کج نمی کنم تا یه آدم احمق از کنار من عبور کنه…
چرچیل در حالیکه خودش رو کج می کرده… می گه
ولی من این کار رو می کنم!
 
روزی چرچیل در مجلس عوام سخنرانی داشت.
یک تاکسی کرایه میکند وقتی به محل می رسند، به راننده میگوید
اینجا منتظر باش تا من برگردم.
راننده میگوید
نمیشود، چون میخواهم بروم خانه و سخنرانی چرچیل را گوش کنم.
چرچیل از این حرف خوشش می اید وبه راننده ۱۰ دلارمیدهد.
راننده میگوید:
گور پدر چرچیل، هر وقت خواستیدبرگردید!
........................................................................................................................................

دانشجویی پس از آنکه در درس منطق نمره نیاورد، به استادش پیغام زد که: "‌استاد، شما واقعا چیزی در مورد موضوع این درس می دانید؟"
استاد در جواب گفت: "بله حتما، در غیر اینصورت نمی توانستم یک استاد باشم."
دانشجو در ادامه نوشت: "‌بسیار خوب، من مایلم از شما یک سوال بپرسم. اگر جواب صحیح دادید، من نمره ام را قبول می کنم. در غیر اینصورت، از شما می خواهم به من نمره ی قبولی بدهید."
استاد قبول کرد و دانشجو پرسید: "آن چیست که قانونی است ولی منطقی نیست، منطقی است ولی قانونی نیست، و نه قانونی است و نه منطقی؟"
استاد پس از تامل طولانی نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره ی قبولی درس را به دانشجو بدهد .
بعد از مدتی، استاد با شاگردش تلفنی تماس گرفت و جواب سوال را پرسید و شاگرد بلافاصله جواب داد: "استاد شما 63 سال دارید و با یک خانم 30 ساله ازدواج کرده اید که البته قانونی است ولی منطقی نیست. همسر شما یک معشوق 25 ساله دارد که منطقی است ولی قانونی نیست؛ و این حقیقت که شما به معشوق همسرتان نمره ی قبولی دادید در صورتی که باید آن درس را رد می شد نه قانونی است و نه منطقی."

 

نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : جمعه 30 مهر 1395 ساعت: 14:29
برچسب‌ها : داستان,داستان کوتاه,داستان عاشقانه,داستان های کوتاه,داستان خیانت,داستان فیلم فروشنده,داستان به انگلیسی,داستان های عاشقانه,داستان بد,داستان کوتاه عاشقانه,

خبرنامه

عضویت

نام کاربري :
رمز عبور :